بازگشت؟می‌کنم ,روزی ,خیلی ,چیزی ,می‌شود ,روزهای ,باعث می‌شود

:: بازگشت؟ می‌کنم ,روزی ,خیلی ,چیزی ,می‌شود ,روزهای ,باعث می‌شود
می‌کنم ,روزی ,خیلی ,چیزی ,می‌شود ,روزهای ,باعث می‌شود

خیلی وقت است ننوشته‌ام. فکر می‌کردم دو ماهی می‌شود، اما به تاریخ آخرین پستم نگاه کردم. ۶ دی. یکی دو روز بیشتر از سه ماه شده. وقتی مدتی ننویسی، برگشتن سخت می‌شود. فکر می‌کنی حالا باید با یک نوشته‌ی درست و حسابی برگردی، یک چیزی که جبران ننوشتن‌هایت باشد. این است که کلا برنمی‌گردی. کمال‌طلبی منفی! چیزی که به شدت گرفتارش هستم. با این پست سعی دارم به آن اهمیتی ندهم.

راستش این مدت چند باری به سرم زده و همه چیز این فضای مجازی را زیر سوال برده‌ام. فکر کرده‌ام خب که چه، که گاهی از اتفاقات بی‌اهمیت روزمره‌ و افکارم بنویسم؟ جایی که هرکسی بتواند بخواند؟ اصلا چرا اینستاگرام دارم و هرکسی که دنبالم کند می‌تواند با دیدن حدود ۱۰۰ پستم تا حد زیادی من را بشناسد؟ اینجا که دیگر بدتر... راستش نتوانستم جواب خیلی قانع‌کننده‌ای پیدا کنم. که چرا به جای انتشار عمومی و نسبتا عمومی لحظه‌هایم به همان دفترچه خاطراتم بسنده نمی‌کنم؟ چرا دیدن هر از گاه عکس‌هایم توی لپ‌تاپ و گوشی کافی نیست؟ چه چیزی است که باعث می‌شود دلم بخواهد یک نفر، ولو ناشناس حرف‌هایم را بخواند و نظر دهد؟ جواب‌هایی به ذهنم رسیده ولی هیچ‌کدام آنقدرها قانع‌کننده نبوده. در نهایت سوالاتم را به گوشه‌ای از ذهنم تبعید کردم و سعی کردم اهمیتی به آن‌ها ندهم.

این مدت برایم یک دوره‌ی گذار بوده. گذار از دانشجو بودن، به هنوز هیچی نبودن و انتظار برای دوباره دانشجو شدن. روزهای خوب و بدی پشت سر گذاشتم. اول پروژه‌‌‌ی نهایی درس‌ها و دفاع از پروژه کارشناسیم، بعد اردوی مشهد و روزهای نابی که حالا آنقدر دور به نظر می‌رسند که مطمئن باشم آخرین بار بود. بعد رفتن به شمال، خانه‌ی فاطمه‌ و چند روزی که حتم دارم جزو عمرم حساب نشدند... دوست، دوست‌ها... بعد، بیماری بابا. گریه، انتظار پشت اتاق سی سی یو، نگرانی، آنژیو. و شکر که به خیر گذشت. بعد از ترخیص، دو هفته‌ای دائما مهمان بود که برای عیادت می‌آمد. بعد از دو هفته مهمان‌داری یک هفته بیشتر به عید نمانده بود و خانه تکانی! سخت‌ترین قسمت البته تمیز کردن اتاق خودم بود که در نبودم شوفاژش را خاموش کرده بودند و به عنوان انبار برنج و پیاز و سیب‌زمینی و ابغوره و چیزهای مربوط و نامربوط دیگر استفاده شده بود! :)) 

حالا اتاقم تمیز است، مقدار زیادی لباس و کتاب و کاغذ که بی‌خود نگه داشته بودم رها کرده‌ام و واقعا احساس آرامش دارم! تب و تاب روزهای اول سال و عیددیدنی تقریبا خوابیده و جواب غیر رسمی پذیرشم برای دکترا آمده. فکر می‌کنم باید به شدت قدر این روزهایم کنار خانواده و تقریبا بی دغدغه بودن را بدانم. مدت‌ها بود لازمش داشتم. خیلی زیاد.

دو سه روز پیش شرلوک‌ها را شروع کردم. دو فصل اولش را نصفه و نیمه قبلا دیده بودم، ولی دوباره دیدنش خیلی کیف داد. نمی‌دانم چرا به شرلوک و واتسون حسودی‌ام می‌شود. فکر می‌کنم هر آدمی باید یک همچین دوستی‌ای داشته باشد! مهم نیست خودش شرلوک داستان باشد یا واتسون. از خودم می‌پرسم تو چی؟ داری؟ بی‌درنگ فکر می‌کنم بله. ولی دلم می‌لرزد. دوست‌هایم دارند می‌روند، همانطور که خودم، و دستم به هیچ‌جا بند نیست، دستمان به هیچ‌جا بند نیست... من دوستی از پس چت و اسکایپ را نمی‌خواهم. من رو در رو حرف زدن و خندیدن می‌خواهم. دلم نمی‌خواهد برای نیم ساعت حرف زدن دو هفته برنامه‌ریزی کنیم و وقت مشترک پیدا کنیم. لعنت به قاره‌ها و اختلاف ساعت. لعنت به ویزا و پاسپورت بی‌ارزشمان. 

دلم نمی‌خواهد اینقدر برای دوستی‌های در حال دوری شدنم غر بزنم و عزا بگیرم. فکر می‌کنم به اندازه کافی قبلا اینجا از این نوشته‌ام. اما راستش قبل از عید که بالاخره توانستم بعد از بیشتر از دو سال چندتا از دوستان دبیرستانم را ببینم، بیشتر ترسیده‌ام. شاید عجیب باشد ولی من کنارشان به شدت حس می‌کردم که چیزی در من تغییر کرده. کنارشان حتی کمی معذب بودم، از آن جنسی که در جمع‌های غریبه‌ای که بار اول واردشان می‌شوم جس می‌کنم. وقتی دیدمشان تازه فهمیدم که چقدر دلم برایشان تنگ شده بوده، ولی بعد دیدم اینکه این مدت نتوانسته‌ایم هم را ببینیم آنقدرها هم مهم نبوده. آدم‌هایی که هفت سال پیاپی هر روز دیده بودمشان و دوستم بودند! دوری باعث می‌شود آدم‌ها تغییر کنند، کمتر دلشان تنگ شود، و شاید روزی هم برسد که اصلا تنگ نشود. این برایم ترسناک است. ترسناک است که روزی برسد که دیدن یا ندیدن دوست‌های الانم هم برایم مهم نباشد. امیدوارم چنین روزی نرسد...

می‌کنم ,روزی ,خیلی ,چیزی ,می‌شود ,روزهای ,باعث می‌شود

بازگشت؟



منبع : حال دلبازگشت؟
برچسب ها : می‌کنم ,روزی ,خیلی ,چیزی ,می‌شود ,روزهای ,باعث می‌شود

پراکنده‌نویسیتمام ,آن‌ها گریه

:: پراکنده‌نویسی تمام ,آن‌ها گریه
تمام ,آن‌ها گریه

 امروز طی یوتیوب‌گردی‌های دم ددلاینی، به این ویدیو برخوردم. باید اذعان کنم که جزو مهم‌ترین و بهترین چیزهایی هست که امسال یاد گرفتم، چون موهای من خیلی لیزند و هیچ روشی جز کلیپس(آن هم با صد دور پیچاندن) رویش جواب نمی‌دهد. وقتی دیدم این کار می کند و هرچقدر هم سرم را تکان می‌دهم نمی‌افتد کلی ذوق کردم! خداحافظ کلیپس! 


چالش فیلم‌هایی که با آن‌ها گریه کردم را در اینستاگرام استوری کردم. هرچند راحت‌تر بود اگر فیلم‌هایی که با آن‌ها گریه نکردم را لیست می‌کردم :)))


گفته بودم امروز تمرین بازیابی را تمام می‌کنم. دیشب ساعت هفت خوابیدم و صبح ساعت چهار بیدار شدم! (بله، من هر ساعتی اراده کنم می‌توانم بخوابم!!!) و خب، هنوز تمرین تمام نشده. خیلی بازیگوشی کردم! :(


هفته شلوغی در پیش دارم. سه ددلاین و کارآموزی که باید تمام شود.. کاش تمرینم کامل شده بود. میترسم به کارهایم نرسم!

تمام ,آن‌ها گریه

پراکنده‌نویسی



منبع : حال دلپراکنده‌نویسی
برچسب ها : تمام ,آن‌ها گریه

امروز، سومین روز زمستانناخنم ,دیدن ,خیلی ,برایم

:: امروز، سومین روز زمستان ناخنم ,دیدن ,خیلی ,برایم
ناخنم ,دیدن ,خیلی ,برایم

امروز برایم روز مهمی بود. آغاز تصمیمی که گرفته ام و عهدی که بسته ام. از خدا می خواهم کمکم کند..


تصمیم نه خیلی مهم دیگری هم گرفته ام که از امروز شروع کردم. میخواهم یک ماه روزه شکلات بگیرم! ناتوانی ام در کنترل خودم موقع دیدن هرچیز شکلاتی باعث این تصمیم شد. میخواهم به خودم ثابت کنم میتوانم!


امروز از خانه به تهران آمدم. سر راه خوابگاه سه کیلو انار خریدم، برای جشن شب یلدای امشب آزمایشگاه. همین که رسیدم به اتاق و در را باز کردم، چون کوله سنگینم و پالتو و انارها و کیسه ای که مامان برایم وسایل گذاشته بود دستم بودند، نمیدانم چه شد که سنگینی کوله افتاد روی انگشت شست دست راستم؛ و خب، ناخنش از وسط شکست. لحظه ای درد وحشتناکی توی انگشتم پیچید و بعد آرام آرام زیر ناخنم خون جمع شد. قبلا یک بار راهنمایی که بودم توی کلاس والیبال با برخورد توپ ناخنم اینطوری شده بود. یادم هست دختری برایم روی ناخنم چسب زخم زد و گفت بازش نکنم. دو سه هفته طول کشیده بود تا ناخنم در بیاید. و یادم هست چقدر از دیدن خون زیر ناخنم ترسیده بودم. در حالی که با خونسردی و درد به ناخنم نگاه میکردم، فکر کردم چقدر عجیب است که دیگر از دیدن خون نمیترسم! رفتم سوپر خوابگاه و چسب زخم خریدم. بعد انگار که دلم میخواست یک نفر بگوید نگران نباش زود خوب می شود، به خانم فروشنده گفتم ناخنم شکسته، و ناخن خونینم را نشانش دادم. صورتش بی تفاوت ماند و چیزی شبیه چرا اینطوری کردی زیر لب غر زد. برگشتم اتاق و محکم چسب پیچیدم دور انگشتم. کمی که دردش افتاد دستکش پوشیدم و انارها را دانه کردم. 


جشن یلدای آزمایشگاه خیلی خوب بود. شاد و صمیمی. دکتر خانواده اش را هم آورده بود و دیدن دخترهای کوچکش که خیلی شبیه خودش بودند لذت بخش بود. 


شب با زینب و عطیه همدیگر را بغل کردیم و خدا را شکر کردم بابت داشتنشان. اگر خوابگاهی نبودم چه دوستی ها و صمیمیت های نابی را از دست میدادم...


دستکشهای ظرفشویی خیس بودند. به الناز، ناظر این هفته گفتم فردا ظرف هایم را می شورم. کمی بعد دیدم زینب ظرف هایم را شسته... اگر اسمش خواهری نیست، پس چیست؟


مدتها بود پراکنده نویسی نکرده بودم. تایپ کردن بدون شست کار سختی است :)


ناخنم ,دیدن ,خیلی ,برایم

امروز، سومین روز زمستان



منبع : حال دلامروز، سومین روز زمستان
برچسب ها : ناخنم ,دیدن ,خیلی ,برایم

موسیقی خوب گوش کنیم!موسیقی ,خواننده‌ی ,خانم ولفز ,خواننده‌ی جدیدی

:: موسیقی خوب گوش کنیم! موسیقی ,خواننده‌ی ,خانم ولفز ,خواننده‌ی جدیدی
موسیقی ,خواننده‌ی ,خانم ولفز ,خواننده‌ی جدیدی

مدت‌ها بود که خواننده‌ی جدیدی پیدا نکرده بودم که بتوانم ساعت‌ها بی‌وقفه صدایش را گوش کنم و خسته نشوم. آخرین کشفم تامینو بود، خواننده‌ی دورگه‌ از مادر بلژیکی و پدر مصری. به طرز جالبی این خواننده‌ی جدیدی که پیدا کرده‌ام هم بلژیکی است، Noémi Wolfs. بروید توی یوتیوب و سرچ کنید Hooverphonic Live at Koningin Elisabethzaal 2012، بعد محو صدا و حرکات ظریف خانم ولفز شوید... ترکیب صدای او، با موسیقی کلاسیک بی‌نظیر زمینه و فیلم‌برداری فوق‌العاده از ویلونیست‌ها و رهبر ارکستر و سازها، باعث می‌شود از صمیم قلب به همه‌ی کسانی که ۶ سال پیش آنجا بودند غبطه بخورم!



# موسیقی خوب گوش کنیم :)


این دو تا را بیشتر پیشنهاد می‌کنم:

اولی، وای از آنجایی که سمفونی دریاچه‌ی قو به آهنگ اضافه می‌شود!

دومی، شعر این یکی را بی‌نهایت دوست داشتم و با آن احساس نزدیکی کردم. گاهی دروغ گفتن بهتر است...؟


پ.ن: متاسفانه خانم ولفز دیگر عضو گروه Hooverphonic نیست.

موسیقی ,خواننده‌ی ,خانم ولفز ,خواننده‌ی جدیدی

موسیقی خوب گوش کنیم!



منبع : حال دلموسیقی خوب گوش کنیم!
برچسب ها : موسیقی ,خواننده‌ی ,خانم ولفز ,خواننده‌ی جدیدی

أنا لیلٌ بِلا نَجمٍبِلا ,بِلا نَجمٍ ,لیلٌ بِلا

:: أنا لیلٌ بِلا نَجمٍ بِلا ,بِلا نَجمٍ ,لیلٌ بِلا
بِلا ,بِلا نَجمٍ ,لیلٌ بِلا

این شعر را الان در کانال mtr.mar خواندم، قبل از اینکه آهنگش را دانلود کنم. به نظرم شعرش خیلی قشنگ و لطیف است، و خواننده آنقدر ها خوب نخوانده. شعر را می‌گذارم تا شما هم لذت ببرید :)

(آهنگ را نمی‌گذارم چون دوستش نداشتم :دی )


أنا لیلٌ بِلا نَجمٍ ، بِلا بَدرٍ یُضَوینی

من شبی بی ستاره ام ، ماهى ندارم روشنم کند


أنا عتمٌ بِلا نورٍ، بْلا شَمسٍ تُغذینی

من تاریکى بى نورم ، بدون خورشیدى که به من جان دهد


أنا حزنٌ ، أنا شوقٌ، و طول الهجر یُبکینی

من غمم ، من شوق ام ، و طولانى شدن جدایی به گریه وا میداردم 


و تذبح قلبی الآلام ، ذبحاً دون سکّینی

دردها قلبم را قربانى میکنند ، قربانى بدون خنجر


سراج الحب جافانی ، أسیر العشق أبقانی

نور عشق بر من جفا کرد ، و مرا اسیر عشق باقی گذاشت


و صرت أئن من وجعی ، و من نیران أحزانی

و از درد به ناله افتادم ، و از آتش غمهایم


أترحل مبعداً عنی، و یا روحی تفارقنی

میروى ای "روح" و جان من ؟! از من دور میشوى؟؟


تنال الحلم بالجنة ، و أبقی بلاک یا حلمی

تو میروى و به رویاى بهشت میرسى ، و من بی رویا میمانم


و تسألنی؟!

و میپرسى...


لماذا الیل یؤذینی؟!

چرا شب آزارم میدهد،؟


لماذا الحب یعینی؟!

چرا عشق غمگینم میکند؟!


لما الأیام تقتلنی ؟!

چرا روزها مرا میکشند؟؟


لما الأشواق تضنینی؟!

چرا شوق و دلتنگى مرا در بر میگیرد؟؟


لأن الأمر یا روحی، بسیطٌ لست انساک

خیلى ساده ست جانم...چون تو را فراموش نمیکنم...


آخ از این چند خط آخر... و تسألنی؟!

بِلا ,بِلا نَجمٍ ,لیلٌ بِلا

أنا لیلٌ بِلا نَجمٍ



منبع : حال دلأنا لیلٌ بِلا نَجمٍ
برچسب ها : بِلا ,بِلا نَجمٍ ,لیلٌ بِلا

ماجرا کم کن و باز آ که مرا مردم چشم...

:: ماجرا کم کن و باز آ که مرا مردم چشم...

امروز با حانیه رفتیم کلینیک چشم پزشکی، برای معاینه جهت عمل لازک یا فمتو چشم. یک قطره ای توی چشممان ریختند که مردمک چشم را گشاد میکرد تا معاینه انجام شود. از صبح تا حالا مردمکم به حالت عادی برنگشته و نمیتوانم خوب بخوانم یا چیزهای ریز و دقیق را ببینم! ولی این گشاد شدن مردمک خیلی برایم جالب بود :)) هی توی آینه نگاهش میکنم و ذوق میکنم!! عکسش را میگذارم شاید برای شما هم جالب باشد :))



+ مرسی از دوست ناشناسی که گوش دادن آهنگ بارانی آبی لئونارد کوهن را یادآوری کرد. هنوز اواخر دسامبر نرسیده ولی گوش دادنش قبل از اینکه خودم یادم بیاید لذت بخش بود :) ولی، دریافت پیام ناشناس با همه کیفی که دارد، کنجکاوی اینکه فرستنده کی هست را هم دارد!


+ عنوان نامرتبط با متن :)) اولین شعری بود که با مردم چشم یادم آمد!

ماجرا کم کن و باز آ که مرا مردم چشم...



منبع : حال دلماجرا کم کن و باز آ که مرا مردم چشم...
برچسب ها :

تمدیدتمدید ,ایمیل ,اینکه ,می‌بینم ,ددلاین ,می‌شود ,اینکه می‌بینم

:: تمدید تمدید ,ایمیل ,اینکه ,می‌بینم ,ددلاین ,می‌شود ,اینکه می‌بینم
تمدید ,ایمیل ,اینکه ,می‌بینم ,ددلاین ,می‌شود ,اینکه می‌بینم

شاید یکی از پرتکرارترین پروسه‌هایی که در دانشکده‌ی کامپیوتر اتفاق می‌افتد پروسه‌‌ای است به نام تمدید. گذشته از خوب یاد بد بودن تمدید، فکر می‌کنم از معدود مواردی است که تعاون و همدلی دانشجوها در آن به وضوح دیده می‌شود و با هم برای یک هدف مشترک همکاری می کنند و از هم حمایت می‌کنند! روند معمولا اینطور است که در گروه تلگرامی درس کسی می‌پرسد: "بچه‌ها همه می‌رسید تا ددلاین تمرینو بزنید؟" یا "بچه‌ها موافقید درخواست تمدید بدیم؟" یا سوالاتی از این دست. بعد اگر شرایط بحرانی باشد، که معمولا هست، خیلی‌ها می‌آیند و اعلام هم‌دردی/موافقت می کنند. بعد از اینکه از زیاد بودن موافقان تمدید مطمین شدیم، گام بعدی این است که کسی می‌گوید "خب من پستشو گذاشتم تو پیاتزا، برین حمایت کنین". و به این ترتیب تعداد زیادی از بچه ها زیر آن پست دلایل آورده شده را تایید می‌کنند، دلایل جدید می‌آورند، یا صرفا به گفتن "لطفا موافقت بفرمایید" اکتفا می‌کنند. سناریوی دیگر، ایمیل زدن به استاد درس است، که معمولا اگر پیاتزا و درخواست به تی‌ای ها جواب ندهد رخ می دهد ولی گاهی هم پیش می‌آید که بدون اینکه در پیاتزا اقدامی صورت بگیرد مستقیما ایمیل بزنیم. روند آن به این صورت است که کسی ایمیل زدن و نوشتن متن را به عهده می‌گیرد و بقیه ایمیل‌هایشان را در گروه تلگرام می‌فرستند تا شخص داوطلب در ایمیل cc‌شان کند. اغلب اوقات این پروسه موفقیت‌آمیز است و تمرین یک هفته‌ای تمدید می‌شود. 

در پس این موفقیت، برای خود من قسمتی ترسناک وجود دارد. اینکه می‌بینم حتی امید به تمدید تا چه حد از سرعت و همتم برای انجام تمرین کم می‌کند! اینکه می‌بینم چقدر آدم دقیقه ۹۰‌ای هستم و همیشه کاری که روز آخر ددلاین می‌کنم چندین برابر روزهای قبل است و ربطی هم به فشار کاری‌ام در روزهای قبل ندارد. این دم ددلاینی بودنم از مواردی است که قصد دارم رویش کار کنم تا درست شود. جالب است که من همیشه همینطور بوده‌ام، از دوران مدرسه. ولی الان که زندگی دارد جدی‌تر می‌شود و کارهایم بیشتر، می‌بینم که دم ددلاینی بودن همیشه جواب نمی‌دهد. توی زندگی واقعی آدم نمی‌تواند ایمیل جمع کند و ددلاین را تمدید کند!

تمدید ,ایمیل ,اینکه ,می‌بینم ,ددلاین ,می‌شود ,اینکه می‌بینم

تمدید



منبع : حال دلتمدید
برچسب ها : تمدید ,ایمیل ,اینکه ,می‌بینم ,ددلاین ,می‌شود ,اینکه می‌بینم

آواز پری‌هاآواز پری‌ها

:: آواز پری‌ها آواز پری‌ها
آواز پری‌ها

گوش می‌دهم به داریوش که می‌خواند:

 

آه با تو من چه رعنا می‌شوم

آه از تو من چه زیبا می‌شوم

عطر لبخند خدا می‌گیرم و 

شکل آواز پری‌ها میشوم

 

به آدم‌هایی فکر می‌کنم که با آن‌ها رعنا هستم. بی هیچ نقابی. آدم‌های امن زندگیم.

 

آواز پری‌ها

آواز پری‌ها



منبع : حال دلآواز پری‌ها
برچسب ها : آواز پری‌ها

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمارخیلی ,باران ,صورتم

:: هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار خیلی ,باران ,صورتم
خیلی ,باران ,صورتم

توی آینه به خودم نگاه می‌کنم. گونه‌هایم سرخ شده و حرارتش را احساس می‌کنم. کم پیش می‌آید صورتم سرخ شود. باید خیلی استرس داشته باشم، یا خیلی خجالت بکشم، یا خیلی خوشحال شوم. کلا باید حجم احساساتم خیلی زیاد باشد تا صورتم رنگ عوض کند. حالا چه؟ خیلی خوشحالم. پمپاژ خون از قلب به گونه‌هایم را احساس می‌کنم، و از طرفی چند ساعت کوه‌نوردی در باران و هوای سرد هم بی‌تاثیر نیست. نمی‌توانم تشخیص دهم سرخی صورتم از تب است یا از شادی. ولی می‌توانم مطمین باشم این شادی که توی قلبم چرخ می‌زند و برقش توی چشم‌هایم افتاده واقعی است، از جنس مرغوب.

توی مسیر برگشت، وقتی باران روی صورتمان می خورد و مه اطرافمان را گرفته بود، به زینب گفتم ارزشش را داشت. وقتی با حانیه بخشی از مسیر را دویدیم و آب زیر کفش‌هایمان شلپ‌شلپ می‌کرد احساس کردم دوباره کودک شده‌ام، و شب توی عکس‌ها دیدم که واقعا چشم‌هایم مثل چشم‌های رعنای ۵ ساله می‌خندیدند. کوهنوردی توی باران و از میان درختانی که هزار رنگ شده‌اند و شاخه‌هایشان توی مه وهم‌انگیز به نظر می‌آیند رفت توی لیست قشنگ‌ترین تجربه‌های سال ۹۷ام. خوشحالم که مقابل وسوسه‌ی نرفتن ایستادم!



خیلی ,باران ,صورتم

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار



منبع : حال دلهر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار
برچسب ها : خیلی ,باران ,صورتم

بازگشت؟شاید ,می‌کنم ,خیلی ,چیزی ,می‌شود ,روزی ,باعث می‌شود

:: بازگشت؟ شاید ,می‌کنم ,خیلی ,چیزی ,می‌شود ,روزی ,باعث می‌شود
شاید ,می‌کنم ,خیلی ,چیزی ,می‌شود ,روزی ,باعث می‌شود

خیلی وقت است ننوشته‌ام. فکر می‌کردم دو ماهی می‌شود، اما به تاریخ آخرین پستم نگاه کردم. ۶ دی. یکی دو روز بیشتر از سه ماه شده. وقتی مدتی ننویسی، برگشتن سخت می‌شود. فکر می‌کنی حالا باید با یک نوشته‌ی درست و حسابی برگردی، یک چیزی که جبران ننوشتن‌هایت باشد. این است که کلا برنمی‌گردی. کمال‌طلبی منفی! چیزی که به شدت گرفتارش هستم. با این پست سعی دارم به آن اهمیتی ندهم.

راستش این مدت چند باری به سرم زده و همه چیز این فضای مجازی را زیر سوال برده‌ام. فکر کرده‌ام خب که چه، که گاهی از اتفاقات بی‌اهمیت روزمره‌ و افکارم بنویسم؟ جایی که هرکسی بتواند بخواند؟ اصلا چرا اینستاگرام دارم و هرکسی که دنبالم کند می‌تواند با دیدن حدود ۱۰۰ پستم تا حد زیادی من را بشناسد؟ اینجا که دیگر بدتر... راستش نتوانستم جواب خیلی قانع‌کننده‌ای پیدا کنم. که چرا به جای انتشار عمومی و نسبتا عمومی لحظه‌هایم به همان دفترچه خاطراتم بسنده نمی‌کنم؟ چرا دیدن هر از گاه عکس‌هایم توی لپ‌تاپ و گوشی کافی نیست؟ چه چیزی است که باعث می‌شود دلم بخواهد یک نفر، ولو ناشناس حرف‌هایم را بخواند و نظر دهد؟ جواب‌هایی به ذهنم رسیده ولی هیچ‌کدام آنقدرها قانع‌کننده نبوده. در نهایت سوالاتم را به گوشه‌ای از ذهنم تبعید کردم و سعی کردم اهمیتی به آن‌ها ندهم.

این مدت برایم یک دوره‌ی گذار بوده. گذار از دانشجو بودن، به هنوز هیچی نبودن و انتظار برای دوباره دانشجو شدن. روزهای خوب و بدی پشت سر گذاشتم. اول پروژه‌‌‌ی نهایی درس‌ها و دفاع از پروژه کارشناسیم، بعد اردوی مشهد و روزهای نابی که حالا آنقدر دور به نظر می‌رسند که مطمئن باشم آخرین بار بود. بعد رفتن به شمال، خانه‌ی فاطمه‌ و چند روزی که حتم دارم جزو عمرم حساب نشدند... دوست، دوست‌ها... بعد، بیماری بابا. گریه، انتظار پشت اتاق سی سی یو، نگرانی، آنژیو. و شکر که به خیر گذشت. بعد از ترخیص، دو هفته‌ای دائما مهمان بود که برای عیادت می‌آمد. بعد از دو هفته مهمان‌داری یک هفته بیشتر به عید نمانده بود و خانه تکانی! سخت‌ترین قسمت البته تمیز کردن اتاق خودم بود که در نبودم شوفاژش را خاموش کرده بودند و به عنوان انبار برنج و پیاز و سیب‌زمینی و ابغوره و چیزهای مربوط و نامربوط دیگر استفاده شده بود! :)) 

حالا اتاقم تمیز است، مقدار زیادی لباس و کتاب و کاغذ که بی‌خود نگه داشته بودم رها کرده‌ام و واقعا احساس آرامش دارم! تب و تاب روزهای اول سال و عیددیدنی تقریبا خوابیده و جواب غیر رسمی پذیرشم برای دکترا آمده. فکر می‌کنم باید به شدت قدر این روزهایم کنار خانواده و تقریبا بی دغدغه بودن را بدانم. مدت‌ها بود لازمش داشتم. خیلی زیاد.

دو سه روز پیش شرلوک‌ها را شروع کردم. دو فصل اولش را نصفه و نیمه قبلا دیده بودم، ولی دوباره دیدنش خیلی کیف داد. نمی‌دانم چرا به شرلوک و واتسون حسودی‌ام می‌شود. فکر می‌کنم هر آدمی باید یک همچین دوستی‌ای داشته باشد! مهم نیست خودش شرلوک داستان باشد یا واتسون. از خودم می‌پرسم تو چی؟ داری؟ بی‌درنگ فکر می‌کنم بله. ولی دلم می‌لرزد. دوست‌هایم دارند می‌روند، همانطور که خودم، و دستم به هیچ‌جا بند نیست، دستمان به هیچ‌جا بند نیست... من دوستی از پس چت و اسکایپ را نمی‌خواهم. من رو در رو حرف زدن و خندیدن می‌خواهم. دلم نمی‌خواهد برای نیم ساعت حرف زدن دو هفته برنامه‌ریزی کنیم و وقت مشترک پیدا کنیم. لعنت به قاره‌ها و اختلاف ساعت. لعنت به ویزا و پاسپورت بی‌ارزشمان. 

دلم نمی‌خواهد اینقدر برای دوستی‌های در حال دوری شدنم غر بزنم و عزا بگیرم. فکر می‌کنم به اندازه کافی قبلا اینجا از این نوشته‌ام. اما راستش قبل از عید که بالاخره توانستم بعد از بیشتر از دو سال چندتا از دوستان دبیرستانم را ببینم، بیشتر ترسیده‌ام. شاید عجیب باشد ولی من کنارشان به شدت حس می‌کردم که چیزی در من تغییر کرده. کنارشان حتی کمی معذب بودم، از آن جنسی که در جمع‌های غریبه‌ای که بار اول واردشان می‌شوم جس می‌کنم. وقتی دیدمشان تازه فهمیدم که چقدر دلم برایشان تنگ شده بوده، ولی بعد دیدم اینکه این مدت نتوانسته‌ایم هم را ببینیم آنقدرها هم مهم نبوده. آدم‌هایی که هفت سال پیاپی هر روز دیده بودمشان و دوستم بودند! دوری باعث می‌شود آدم‌ها تغییر کنند، کمتر دلشان تنگ شود، و شاید روزی هم برسد که اصلا تنگ نشود. این برایم ترسناک است. ترسناک است که روزی برسد که دیدن یا ندیدن دوست‌های الانم هم برایم مهم نباشد. امیدوارم چنین روزی نرسد...



راستی، سال نو مبارک! شاید باید یک پست جمع‌بندی ۹۷ می گذاشتم، ولی از پس همین پراکنده نوشتن برآمدم. شاید هم یک جمع‌بندی ۹۷ نوشتم، هرچند نمیدانم چرا باید جمع‌بندی سال گذشته‌‌ی یک نفر برای دیگران مهم باشد. شاید به دفتر حاطراتم بسنده کنم.

شاید ,می‌کنم ,خیلی ,چیزی ,می‌شود ,روزی ,باعث می‌شود

بازگشت؟



منبع : حال دلبازگشت؟
برچسب ها : شاید ,می‌کنم ,خیلی ,چیزی ,می‌شود ,روزی ,باعث می‌شود